جمعه , ۹ آبان ۱۳۹۳

خاطره ای از اولین روز مدرسه:

بسم اللّه الرّحمن الّرحیم

خاطره  از اولین روز مدرسه:

آن زمان مثل امروز نبود که پدر ومادر ها از ماه ها قبل مقدمات مدرسه رفتن بچه ها را فراهم آورند. چندان از کیف و کفش لباس فانتیزی خبری نبود بچه ها با همان لباس سنتی خودشان به مدرسه میرفتند. کتابهایمان را نهایت با کاغذ های پاکت سیمان جلد می کردیم و بجای کیف کتابمان را با کش و یا به قول خودمان «جیر» می بستیم ، یادم هست من هم به قول هم ولایتی ها با یک تُمون و پرنه وسر پایی یا تُمان و پیرَن و سر پایی و یک دفترو قلم(مداد) راهی مدرسه شدم . هنوز بافران ساختمان مدرسه دولتی نداشت .مهرماه ۱۳۴۴ بود و منز ل آقای کارگر به عنوان مدرسه استفاده می شد، آن روز هنوز از برق وآب لوله کشی و امکانات امروزی خبری نبود ، شبها در کنار چراغ گرد سوز یا به قول خودمان چُراغ لامپا یا فانوس به قول خودمان (چُرا وا یا چراغی باد) مشق می نوشتیم کلاس های مدرسه هم نور چندانی نداشت ، برق هم که نبود، این بود که برای رسیدن نور درب کلاس ها همیشه باز بود. در زمستان بخاری ها هیزمی بود. به تعداد همه دانش آموزان میز و صندلی وجود نداشت و خیلی از بچه ها مجبور بودند در تاقچه های دور اتاق یا روی زمین بنشتند. قصه روی زمین نشستن  هم تا کلاس سوم ادامه داشت . از جمله کسانی که از همان روز اول روی زمین نشست بنده بودم آن در کنار صندلی سه پایه چوبی معلمی سخت عصبی که از هیبت اوسخت وحشت زده بودم وگهگاهی زیر چشمی او را نگاه می کردم ، فضای کلاس سخت برایم نا مانوس بود، نفس در سینه ام حبس شده بود و زمان به سختی برایم میگذشت، هنوز کمترین الفبای مقررات مدرسه را نمی دانستم ، اجازه گرفتن برای مثل منی که در یک خانواده روستایی بزرگ شده بودم و پدرو مادر نمی دانستند الف گرد است یا دراز مفهومی نداشت ، تا آن روز معنی ومفهوم زنگ تفریح را نمی دانستم . بگذرم صحبگاه بر گزار شد و به قول خودمان دعا خواندیم و وارد کلاس شدیم ، دقایقی از زنگ اول کلاس گذشته بود که من رابه عنوان اولین نفر برای گرفتن کتاب صدا زدند . من هم بدون هیچ قصد و نیتی از کلاس خارج شدم ورفتم کتابها یم راگرفتم امّا چشم هایتان روز بد نبیند، بنده که با ذوق کتابهایم را گرفته بودم به محض ورود به کلاس و نشستن روی زمین آنهم در کنار آن معلّمی که وصف آن گذشت ، یکباره بدون مقذمه هیچگونه پرسش و سوالی از سوی معلم ضربات شلاق بودکه نثار سرو کله ام می شد. شما تصور کنید یک دانش آموز کلاس اولی و آنهم روستایی وآن هم بزرگ شده در فرهنگ ۴۵سال پیش و بی اطلاع  از کمترین قانون ومقرات ،این چه ظلمی است به او،راستی ای کاش از جرم خود مطلع بودم، آن معلّم هم کمترین حرفی به من نزد، جزء ضربات شلاقی که وصف آن گذشت ، حتی همکلاسان هم ازعلت آن چیزی برایم نگفتند، بلاخره خاطرهای است آنهم در اولین ساعت و اولین روز تحصیل که از یاد بنده نمی رود.این مسأله برایم یک معما بود که چرا من فلک زده به آن وضع فجیع تنبیه شدم .شاید برای شما هم سوال باشد پس به چه جرمی تنبیه شدید ، مسئله لاینحل بود که جرم بنده چه بود وهنوز هم در ابهام است امّا به نظرم می رسد علت تنبیه این بود که وقتی از کلاس برای گرفتن کتاب خارج وداخل شدم دستم را به نشانه اجازه بالا نبردم واین در حالی بود که چه مطلبیو توجیهی در مورد مقررات مدرسه وکلاس از طرف معلم گفته نشده بود. این آغاز ماجرا بود وکاش به همین خاتمه می یافت معلّم دنباله بهانه بود وبا کوچکترین اشتباه در روخواتی فارسی و… چوب فلکش آماده بود و آنچه از در ذهنم مانده همین تنبیات سخت بود ، اشاره کنم پدر ومادران هم که جز صداقت سرمایه ای نداشتند کوچکترین اعتراض وپیگیری در این زمینه  ها نداشتند. والسلام .

الحمد للّه  رب العالمین

یک نظر

  1. مرور خاطرات گذشته گرچه بعضا با تلخی هایی همراه است ولی در حین این تلخی شیرینی و حلاوت خاص خودش را دارد. خصوصا در دورانی که به قول شما کمتر به علم اهمیت داده می شد و زندگی سختی های خاص خودش را داشت. ولی ای کاش و ای کاش که با تمام این سختی ها، زندگی ها و صمیمیت ها در همان حالت می ماند. و دقیقا همان مصداق پند لقمان حکیم در مطلب قبلی است که با اینکه غذاهامان ساده بود و رختخواب هامان زبر و سخت ولی لذتی در خوردن همان غذا و همان خواب بود که با تمام امکانات امروزی بدست آوردن آنها امکان پذیر نیست. تشکر می کنم از مطالب زیباتون. موید باشید

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>