معماری

دلم یک کلبه می خواهد

دلم یک کلبه می خواهد

درون جنگل پاییز

به دور از رنگ آدمها

من وآواز توکاها

من و یک رود

من و یک کلبه پردود

من و چای و کتاب حافظ و خیام .

دلم یک کلبه می خواهد

میان دشت بودن

کنار سبزه های باغ

کنار قوری مادر

امروز هم همچون همیشه دلتنگم .چرا نمی دانم .دست خودم نیست .دست این دل وامانده است .این دلی که نه در اینجا بند می شود و نه در آنجا قرار دارد.

آرزوی کلبه ای را داشتم با آن شرایط که با توجه به وضعیت کار و زندگی فعلا امکان داشتنش محال است .اما می شود در اتاق خودم این کلبه تنهایی را بنا نهم .

چایی دم است .از دود خبری نیست .هوای تهران به اندازه نیاز دود دارد .

تا دلت بخواهد کتاب روی تخت و کنار تختم آرمیده اند از حافظ و خیام و شاملو و شریعتی و هوشنگ مرادی کرمانی و…………

مانده ام که در این غروب تنهایی با کدامشان شروع کنم .حافظ را بر می دارم تصادفی صفحه ای باز می کنم .می خوانمش .

از غم و درد نکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریاد رسی می آید .

ایول داری جناب حضرت حافظ .بهشت ماوایت باد که هر گاه متمسک به دیوانت شدم امید را در دلم جوانه زدی و به رشد و پویایی رساندی .

باد خنکی از پنجره غربی وزیدن دارد .روزهای آخر شهریور .روزهای نوید بخش پاییز زیبا .

یادش به خیر زمانی که در چله تابستان کنار دار قالی از امام رضا می خواستیم که شومالی بیاید و چند لحظه بعد نسیمی .

نمی دانم در دیارم چه خبر است .اما می دانم که سخت دلتنگ کوچه های خاکی آن هستم .همان کوچه ای که در آن رشد کردم .به نمو نشستم و شاید به بار .اما تا به خود آمدم نه از آن خانه خبری بود و نه از اهل خانه .

همه کوچ کردند .تعدادی به آخرت و تعدادی به روزمرگی دوران دور از خانه .

هوس های عجیبی دارم چایم را می خواهم با قندی بخورم که در دولوک توسط پدر خرد شده است .

در آن لیوان قرمز رنگ که سی و هشت سال است همچون چشمم از آن مواظبت کرده ام و نمی شکند که نمی شکند .

چایم را از قوطی یک کیلویی فلزی گلستان با آن عکس زیبای روی آن بر می دارم و در قوری بند کشی شده چینی قدیمی می ریزم .

چه طعمی دارد این چای در شهر آهن و دود

در اتاق تنهایی من

و این دل دریایی من

شما نیز اگر هوس دیدار دلی تنها را داشتید سری به کلبه تنهایی من بزنید .

همه چیز خدا را شکر هست .از دیدنتان این دلم خوشحال خواهد شد .

بیایید کتابهایم را با هم بخوانیم .

حالش را داشتید حدود دو هزار صفحه متن خواندنی نیز دارم که اگر صمیمانه میهمان دلم شدید در اختیارتان می گذارم

از همه چیز و همه کس

از همه آنانی که غریبه نیستند و از جنس خودمان هستند .

از همه نوستالژی ها .هر چه را فکر بکنید از آن دیار

از آن کوچه بن بست .از آن دل بی آرام .از عشقها و شکستها .از باورها و ناباوریها .

اگر میهمان ویژه دلم شدید تمام سلولهای خواستنم را فدای بودنتان می کنم .

می دانم که نمی آیی

ره سنگلاخ است و توان یاری کم .

مهم نیست .آری مهم نیست .من با یاد تو نیز خرسندم

من در کلبه تنهایی خود به یاد تو نیز چای می نوشم .کتاب می خوانم .رمان می خوانم .می نویسم و رهسپار سطل بازیافت شهرداری خواهم کرد .

راستی شهرداری شهرتان بازیافت نمی خواهد .

فرصت آن را دارد که کنار هر دل دردمندی سطلی برای دردنامه هایش بگذارد.

یا آن قدر گرفتار است که تا به این مسائل برسد شب شده است .

بگذرم .بگذار به توکاهایم برسم

بگذار قصه غربت خود را با خود تقسیم کنم .

اگر کلبه ای داشتید که در آن سماوری قل قل میکرد و پاییزی زیبا و کتابهای خواندنی مرا نیز خبر کنید

من می آیم

هر کجا باشد

هر جا که شما بخواهید .

 

همچنین ببینید

قسمت چهارم برنامه از جنس آرامش

۳ دیدگاه

  1. سلام، خیلی زیبا بود… ممنونم. بنده نیز شرایطی مشابه ولی با خاطراتی کمتر و بدون دستنوشته ها یا بهتره بگم دلنوشته های زیبای شما، دارم. پنجره ما نیز به غرب باز می شود ولی از باد خنک خبری نیست… ای کاش میشد در هر شهری و بویژه تهران، هیات بافرانی ها را راه اندازی می کردیم و هر از گاهی ،حداقل ماهی یکبار همه بافرانی ها گرد هم می آمدند… شاید در آینده ای نزدیک… ان شاالله.

  2. با سلام من این ایده را سال قبل با جمال و عباس مطرح کردم قرار شد پیگیر شوند اما ظاهرا روزمرگی انان را نیز گرفتار کرده است

  3. باسلام. شنیده شده که بعضی از افرادتنها جایی که مانده بود هیئت امنای آن را دست نگرفته بودند حسینیه بود که آن را نیز عوض کردند و خود را به عنوان رئیس هیئت امنا تعیین کردند.به طور خلاصه: ۱- هیئت امنا انتخابی باید باشد. شما با کدام انتخابات و با رأی کدام مردم انتخاب شدید؟ آیا مردم شما را قبول دارند؟۲-اگر لازم می دانید همچون قدیم که بافران دروازه داشت دوباره دروازه ای به بافران گذاشته شود و کلید آن را تحویل شما بدهند!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.