معماری

نامه ای به دوست

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بازهم یازدهم ذی القعده شد و میلاد آقای مهربانی هاست. آقاجان می شود به بهانه میلادتان ازهمین جا کمی درد دل کنم و شماهم به دردهایم گوش دهید؟ مولاجان، یادتان هست وقتی کودکی ۱۰-۱۲ ساله بودم وحرف از مسافرت به شهر شما می شد چه شورو شوقی در دلم بود تا به شما برسم؟ یادتان هست روز شماری می کردم که روز مسافرتمان فرابرسد؟ چه عالمی داشتیم؛ همین که تابستان میشد همه ی اعضای خانواده پیله می کردیم به پدر که ما را به مشهدالرضا ببرد.ازشما چه پنهان آقا اوضاع مالی خانواده خوب نبود شاید چهار پنج سالی یک بار می توانستیم به زیارتتان بیائیم. اما همین چند سال یک بار هم آن قدربرایمان لذت بخش بود که حلاوت و شیرینی اش تا سال ها از ذهنمان نمی رفت.یادش بخیر از یک هفته مانده به شروع مسافرتمان آماده سفر می شدیم و باهمه ی اهل محل و دوستان وآشنایان خداحافظی می کردیم و حلالیت می طلبیدیم. به مشهد که می رسیدیم دلمان بی قرار آمدن به حرم بود. با اینکه فرسنگ ها راه آمده بودیم اما شوق وصال شما رنج سفر را از یادمان می برد.می آمدیم و خود را به ضریح مطهرتان میرساندیم.آه…که چقدر آن لحظه دیدار اول شیرین بود. هیچکس کلامی به زبان نمی آورد فقط به ضریح چشم دوخته بودیم وبی صدا اشک می ریختیم.حس عجیبی بود، حسی که من تا به امروز هیچ جای دیگری تجربه اش نکرده ام.صحن های حرمتان آرامش غریبی داشت؛ پا به صحن که می گذاشتی انگار دلت از دنیا کنده شده بود، انگار مطمئن بودی درمأمن امن کریمی هستی که حواسش به تو و احوالاتت هست.خانه ات را بو می کشیدیم بوی بهشت می داد عطرو بویی که هرعاشقی را سرمست می کرد.آئینه کاری های بارگاهت آدمی را هزار تکه می کرد که یادش بیاید کیست و از کجا آمده، یادش بیاید درمقابل شما جز چند تکه ی ازهم گسسته چیز دیگری نیست. شاید هم طعنه به قدرت خداوند در ازهم گسستن بند بند وجودمان داشت تا یادمان بیاورد در برابر عظمتش مانند آئینه ای شکسته ایم،هرتکه دریک آئینه.خیلی وقت ها می شد که درهیاهو و همهمه ی حرمتان گم می شدیم اما گم شدن در آستان شما و گیج ومبهوت ماندن هایش هم حال خوشی داشت.چه سعادتی بالاتر از اینکه در خانه ی یار گم شوی و هرچه بگردی ضریحش را طواف کنی. قربان صحن و سرایت رضا جان به هرکجایش که پا می گذاری انگار بر بال فرشتگان می نشینی، آنقدر سبک می شوی که دلت میخواهد کبوتری شوی و خود را به گنبد طلا برسانی.

مولاجان هرچه از بارگاهت بگویم کم گفته ام. کدام عاشقی باشد که طعم بودن در کنارمعشوق را چشیده باشد و فراموشش کرده باشد. حرف دلم این ها نیست آقا.راستش دلم از امروز و حال و هوای خودم گرفته! جایی که ایستاده ام جایی نیست که شما می خواستید.زنگار گناه قلبم را گرفته. آنقدر در خودم و دنیای کوچک و پستم غرق شده ام که خیلی چیزها را فراموش کرده ام. فراموش کردم راهتان چه راهی بود. فراموش کردم درست و نادرست هایی که می گفتید کدام بود.آنقدر در این زندگی برای به دست آوردن آرامش دست و پا میزنم که خودم راهم فراموش کرده ام؛ آرامــــــش!! زهی خیال باطل دلبستگی های دنیا، دنیایم را گرفته دست و پایم را بسته، هرچه بیشتر می دوم کمتر می رسم. می دانم که یک جای کارم می لنگد. می دانم که اصلم را فراموش کرده ام که به این روز گرفتار شدم.

یا امام رضا شمارا به غربتتان قسم می شود دستم را بگیرید؟ این منم…همان کودک پاک دیروزی! می دانم که تعلقات دنیا ظاهرم را عوض کرده اما به خودتان قسم هنوزهم بکرترین جای دلم متعلق به شماست.هنوزهم وقتی دلم مانند خوشه ای درحال افتادن امید ازهمه می برد پناه می برم به قدمگاهتان. می روم و پای آن درخت معروف می نشینم و عقده ی دل وا میکنم و های های اشک می ریزم.وقتی دردم را به شما میگویم امید میگیرم، دلم سبک می شود اما امان از من و نفس وسوسه کننده ام که غم هایم را که یادم می رود شما راهم از یاد می برم.شرمنده ام رضا جان اما رسم شما رسم شاهان است و بنده نوازی.

اقا جان خاک دیار من روزگاری مزین به قدوم پاک شما شده است ،بیائید و به حرمت مهمان نوازی خاکم دستم را بگیرید. نگذارید دراین دنیای پوشالی که برای خودم ساخته ام غرق شوم. کمکم کنید آقا.

دست من و دامان تو یاعلی بن موسی الرضا

همچنین ببینید

قسمت سوم برنامه از جنس آرامش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.