معماری

دل نوشته بچه های آن طرف بافران…!!

دل نوشته بچه های آن طرف بافران

درست یادم نیست اون زمانها چند نفر توکلاسمون بودن امایه چیزهایی رو خوب یادمه.ساعت نزدیک دوازده که میشد دل تودلمون نبود که زنگ بخوره و بریم خونه.زنگ به صدادرمیومدو همه ی بچه ها بدو بدو میرفتن سمت در ورودی مدرسه. یادش بخیر اون روزا همیشه ازمدرسه که میومدیم بیرون تو دلم میگفتم خوش بحال فلانی خونشون همین محله ست زود میرسه خونه استراحت میکنه یا گاهی پیش می اومد که تا خود خونه حساب می کردم چند تا ازهمکلاسی هام راهشون به مدرسه نزدیکه؟چندتاشون تاحالا به خونه رسیدن؟خوش بحالشون حتما تاحالا ناهارشونم خوردن شایدم مشق هاشونو شروع کردن بنویسن. اما ما همیشه حداقل بیست دقیقه تا نیم ساعت پیاده روی می کردیم تا برسیم به خونه و چه داستانهایی که نداشتیم با این پیاده روی ها. مرحومه مادرم زمان گرفته بود می گفت تو و داداشت و خواهرت باید فلان ساعت تو خونه باشید. وسط راه وانیسید به بازبگوشیا، تو راه هی حرف نزنید که راه نریدا…
جدای ازدردسرها و خستگی هاش این پیاده روی و مسیر طولانی خودش کلی ماجراهای جور و واجور توی دنیای کودکی ماداشت. وقتی می رسیدیم به کنج واز داستان های تخیلی مون شروع می شد. یه حفره بزرگ تو راهمون بود که هرموقع بهش میرسیدیم داداشم واسه اینکه من و خواهرم رو از نزدیک شدن به اونجا منع کنه می گفت این گوداله چندتا بچه رو تو کشیده؛ نرید نزدیکشا. ماهم ساده باورمون میشد و پیش خودمون می گفتیم: وای بیچاره اون بچه ها. لابد جنازشون چی شده؟ چجوری مردن؟مار نیششون زده؟!
یه کم که می اومدیم پایین تر میرسیدیم به چهار راه و قلعه رستم. آخ که چقدر این قلعه رستم برای ماخاطره ساز بود. روزی نبود که از کنارش رد نشیم و ازش حرف نزنیم.تو دنیای بچگانه ما ابهت اون قلعه بی نظیر بود.دوستم همیشه می گفت مادرم میگه این قلعه پر گنجه؛فلانی رفته این تو طلا بیاره ارواح خفش کردن. یا یکی دیگشون می گفت یه چاه بزرگ داره که تا میری تو می افتی توش، یکی دیگه می گفت هرکی رفته اونجا دیوونه شده. یادش بخیر چه فکرهایی داشتیم…
حین این حرف زدناو خیالپردازیا گاها پیش می اومد که بعضی ازبچه ها اختیار از دستشون در میرفت و دسته گل به آب میدادن و میشدن سوژه خنده همه و تا خونه نمیتونستن سرشونو بالا بگیرن حالا اگه زمستون هم می بود که اون بنده خدا یه سرمای حسابی هم می خورد. گفتم زمستون؛ یادمه زمستونا وقتی برف میومد رفت و برگشت ما به مدرسه پر دردسرتر میشد.آخه ازهرطرف که می خواستیم بریم سرازیری بود و داستانای لیزخوردنش.ماهم اون موقع ها کلی به خودمون اهمیت می دادیم و راهمونو دور میکردیم که مثلا سالم برسیم خونه! میرفتیم جاده آسفالته ی پشت مزار که جاده ی رفتن به نایین محسوب میشد و چقدر آهسته آهسته و با احتیاط این سربالایی رو میرفتیم بالا. یادش بخیر بارها میشد که یکی ازماها لیز می خورد و اسباب خنده بقیه رو فراهم می کرد. وقتیم میرسیدیم خونه قیافه بدبختای بینوا رو به خودمون می گرفتیم و کلی خودمون رو واسه مادرمون لوس می کردیم والبته از قربون صدقه های مادر هم محروم نبودیم .
خوش بحال ماها که با تمام سختی هاش اون دوران رو توی کارنامه زندگیمون داریم وشاید خوداین مشکلات رفت وآمدمون به مدرسه باعث میشد بیشترقدرجایی رو که میریم بدونیم.این رو اون بچه های می فهمن که توی هرگوشه بافران که بودن راهشون به مدرسه هاشون دور بود.

دلنوشته یکی از همشهریان عزیزمون که برای بنده ارسال کردند… تقدیم به شما مخاطبین گرامی

همچنین ببینید

قسمت سوم برنامه از جنس آرامش

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.