معماری
داستان

داستان – قسمت دوم

لینک قسمت قبل:   http://bafran.com/?p=16468

آب قنات گرم تر از سوز سرمای صبح بود، به محض آنکه دستم را درون آب گذاشتم گرمای لذت بخشی در رگهایم دوید. ولی می دانستم این آرامش قبل از طوفان است، دستم را که بیرون آوردم ناگهان سوز شدید سرما آن را خشکاند. از بس صبح ها پوستم اینطور یخ زده بود چقر شده بودم. به سرعت ظرفها را پر آب کردم و گذاشتم لب جوی، دستانم را توی آب زدم و تند تند آبی به صورت و دستانم زدم، سوز سرما مهلت نمی داد با وسواس وضو بگیرم، تند تند وضوی نیم بند را گرفتم و به سرعت به سمت خانه دویدم. در راه با تمام توان سریع می رفتم، ظرف ها سنگین بود و یک وری راه می رفتم.

به خانه که رسیدم مادر بچه ها را بیدار کرده بود و ذغال های داخل منقل هم خوب سرخ شده بود. سریع نماز خواندم و خودم را بالای منقل رسانده، شروع به گرم کردن دستها و صورتم کردم. اولین تلالو خورشید درون خانه روی لبه دیوار روبرو دیده می شد، خانه ما دو اتاق بود که یکی از آنها تنورخانه بود. یک صفه بزرگ داشت که در تابستان ها آنجا می ماندیم. چند درخت انار هم وسط خانه بود و یک توت سفید بزرگ. در ضلع دیگر خانه هم مطبخ و دستشویی بود. و روبرویش، آن طرف حیاط آخور و طویله. مرغها هم که توی باغچه رها بودند و شبها آنها را در آلونک کنج حیاط جا می دادیم.

الان وقت بیدار شدنشان بود و با سرو صدا آب و دانشان را می جوییدند. مادر کمی آب و نان خیس شده ریخت توی ظرفشان و وارد مطبخ شد. وقتی بیرون آمد دیدم دیزی گلی را آب کرده و می آورد. امروز هم شام آبگوشت داشتیم و از الآن بساط آن را مهیا می کرد. بلند گفتم: «ناشتایی چیزی داریم؟» جواب داد: «نون است، ماست آب رفته توی خیکه، میارم میدم بهت، برو بچه ها را بیار یه لقمه نون بخورند.»

هر روز این موقع دیگر خانه نبودم و رفته بودم پی کار خودم. اگر سر کار بودم که سر کار و اگر نه، همراه پدر برای کمک می رفتم. ولی این چند روز فرق داشت، عروسی بود. عروسی فاطمه دختر دایی حسن خدابیامرز. اصلش اسم من را از داییم برداشتن که ده پانزده سال پیش مرضی گرفت و مرد. هیچ کس نفهمید علت چه بوده و الان زن و سه بچه اش مانده اند. البته وضعشان خیلی خوب است و دستشان به دهنشان می رسد. فاطمه دختر بزرگش است و پسر کوچکش هم (که پدر را ندیده بود) محمدحسن بود. همسن خودم.

خلاصه بابا گفته بود این هفته را بمانم خانه و تمام و کمال در خدمت آنها باشم. مامان با یک تکه نان که رویش یک وجب ماست آب رفته گذاشته بود آمد. برگ نعنایی لای آن بود که لیسیدم و انداختم تو ظرف مرغ ها. نشستم سر سفره و یک تکه بزرگ نان برداشتم، لایش ماست مالیدم و پیچیدمش. نان خانگی حتی تازه هم که بود، نمی شد نازک ساندویچ کرد و معمولا به جای پیچاندن روی آن ماست می مالیدم و از کنارش گاز می گرفتم، اما این بار یک ساندویچ کلفت پیچیدم. بچه ها تازه نشستند سر سفره که من بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.

هوا کاملا روشن شده بود و از آن اتاق تاریک که بیرون می آمدی ناگهان نور خورشید می زد تو چشمت. کمی چشمانم را که گرفتم دیدم مادر با چندتا تخم مرغ از سمت لانه مرغ ها به مطبخ می رود. با ساندویچ در دست مرا دید و گفت: «صدبار نگفتم نون حرمت داره؟ بشین سر سفره بخور، بعد هر جا می خوای بری برو.»

من چیزی نگفتم. خودش بعد از چند ثانیه سکوت پرسید: «محمدحسن میاد دنبالت؟»

گفتم «آره». بعد انگار که ناگهان چیزی یادم آمده باشد با خوشحالی گفتم: «امروز میریم شهر. می خوایم خریدشون را بیاریم.»

زیرچشمی نگاهی به من کرد و گفت: «هیچ کس دیگه نبود که شما دو تا الف بچه را بفرستن شهر؟»

گفتم « بقیه هم هستن، آخه بارشون زیاده، گفتن بیاید کمک بیارید. برنج میخان بیارن.»

خنده ای کردم، برایم خیلی جذاب بود، هم شهر رفتن، هم آن همه خشکبار آوردن. توی عروسی ها کسی برنج نمی داد، پدر زن دایی گفته بود «من می خوام بچه درد بی پدری نکشه، براش سنگ تموم میگذارم».

البته وضعش خیلی خوب بود، پدربزرگش خان زاده بود و خودش هم دولتی بود. چندسال هم شهرهای دیگر ساکن بودند و بعدا برگشتند اینجا. مهمان های آنچنانی چندوقت یک بار برایشان می آمدند. اما اخلاق پدربزرگش خیلی بد بود، اخلاق تندی داشت و همیشه با یک تفاخری راه می رفت که خوشم نمی آمد. ولی محمدحسن اصلا شبیه او نبود، محمدحسن خیلی وقتها به من می گفت از اخلاق و برخورد پدربزرگش بدش می آید.

در همین فکر ها بودم که ناگهان کسی وارد شد.، درب خانه همیشه باز بود و صرفا از به هم خوردن دو لنگه در چوبی روی دیوار فهمیدیم کسی آمده. این طرز آمدن را می شناختیم، محمدحسن بود. با اینکه بچه بود ولی به رسم بزرگتر ها توی هشتی یک یالله گفت و وارد شد. صدایش را کلفت کرده بود و یاالله را از عمق جانش گفت. خوشش می آمد اینطور ادای بزرگها را در بیاورد. لباسهای مرتب پوشیده بود. معلوم بود آماده رفتن به شهر شده!

مرا که جلوی در اتاق دید، لبخندی زد و با انرژی تمام از دور بلند سلام کرد، همیشه خنده رو بود. از این اخلاقش خوشم می آمد. داشت به طرفم می آمد که در راه از کنار مطبخ گذشت و مادر را دید. ایستاد و سلام و احوالپرسی کرد. مادر گفت: «چه خبر؟ چیزی کم و کسر نیس؟» محمدحسن گفت: «نه عمه، فقط گفتن خودت برو. میخان برای حنا بندون شب آماده کنن خونه را.»

بعد رو به من کرد و به سرعت طرفم آمد. دست که دادیم خندید و همینطور که چشم تو چشم بودیم یک تکه بزرگ از نانم را کند. عادت همیشه اش بود. با اینکه جثه لاغری داشت خیلی شکمو بود. من هم که می دانستم، همیشه ساندویچ ها را دو برابر اندازه خودم می گرفتم که به او هم برسد.

مادر گفت «حسن، بیا مادر من امروز نمیرسم برم ناشتایی بابات را ببرم، این را بگیر ببر.» بعد یک بقچه کوچک پیچیده شده را نشانم داد و از همان راه دور به طرفم دراز کرد. می دانستم تعلل کنم غر می زند. به محمدحسن نگاهی کردم و گفتم «اشکالی نداره که؟ دیرشون نمیشه؟» گفت: «نه بابا، میگن حاج علی خودش ساعت ۱۱ میره مغازش.» گفتم «حاجعلی کیه؟» گفت «همون که قراره جنسها را ازش بگیریم دیگه. حجره داره دم در بازار.»

لبخندی زدم گفتم «پس بریم.» سریع بقچه را از مادر گرفتم و در حالیکه پاشنه کفش های کهنه را بالا می کشیدم خطاب به مادر گفتم: «ما دیگه برنمیگردیم. شهر چیزی نمی خای؟» از گفتن این جمله خیلی لذت بردم حس مردانگی داد. مادرگفت «مراقب خودت باش حسن، نبینم خرابکاری کنید ها. برید به سلامت. به بابات هم بگو من و بچه ها می ریم خونه داییت.» از درب خانه که بیرون می آمدیم صدای مادر را پشت سرم شنیدم که می گفت:« صاحب الزمان نگهدارتون باشه» …

همچنین ببینید

سلام

پاییز ۸۴ اولین روزهایی بود که سایت بافران در قالب وبلاگ کلید خورد. در آن …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.