معماری
داستان

داستان … قسمت اول

داستان تم توصیفی دارد. نویسنده تلاش کرده صحنه ها آنقدر توضیح دهد تا خواننده بتواند کاملا با آن ارتباط برقرار کند و قدرت تصویر سازی به وی بدهد. حقیر که خیلی لذت بردم از توصیف ها.
توضیح نویسنده: این داستان با هدف مخاطب غیربافرانی نوشته شده است، بنابراین در بسیاری از موارد عبارتها و کلمات معادل فارسی پیدا شده یا تلاش به جایگذاری آنها شده است. لذا پیشاپیش بابت (خیلی فارسی بودن) متن عذرخواهی می کنم. شایان ذکر است عزیزان خواننده شاید بتوانند برخی لغات را معادل سازی کنند.
======
بسم الله الرحمن الرحیم

«حسن، بلند شو دیگه، چندبار صدات کنم؟ گلوم زخم شد از بس داد زدم، همه همسایه ها بیدار شدند»
با صدای مادر از خواب پریدم، چشم که باز کردم نگاهم افتاد به سوراخ بالای سقف، رو برگرداندم به درب اتاق و دیدم باز است و بیرون هم تاریک، تاریک تاریک بود. به این خیال که شاید اشتباه شنیده ام لحاف را دوباره روی خودم کشیدم و غلتی زدم و خوابیدم. پاهایم نزدیک تنور بود و لحافی که روی تنور بود گرما را به تمام بدنمان منتقل می کرد. بعضی وقت ها برای فرار از زور سرما تمام سرم را هم زیر لحاف سنگین می کردم. با اینکه اتاق کاهگلی بود و دیوارهای آن گرما و سرمایش درست بود، ولی از بس سوراخ و راه نفوذ داشت سرما خودش را هر طور بود می رساند داخل. درب اتاق هم کامل چفت نمی شد. بالای سقف هم سوراخ هواکش بود. البته لحاف هم پر سوراخ بود ولی از هیچی بهتر بود. وقتی می کشیدی روی سرت نفست بند می آمد از بس سنگین بود. بوی لحاف پشمی هم کاملا نفست را کند می کرد. به همین خاطر من معمولا طوری می خوابیدم که لحاف تا زیر دماغم بالا می آمد و روی دهانم را می گرفت. بعد دو طرف آن را زیر شانه هایم و گردنم سفت می کردم که راه هوا را ببندم.
دوباره داشت چشم هایم گرم می شد که این بار مادر بلندتر داد زد: «حسن، مادر مرده چندبار باید صدات کنم؟ د بلند شو دیگه، آفتاب در اومد.»
این بار نه تنها من که بقیه کسانی هم که توی اتاق بودند از خواب پریدند، صدای مادر از بیرون می آمد و همراه آن سروصدای شکستن چوب و به هم خوردن فلزات هم شنیده می شد. با خستگی تمام از جا بلند شدم و نشستم. پاهایم را جمع کردم و نگاهی به دور و برم انداختم، زمستان ها را دوست نداشتم چون مجبور بودیم توی تنورخانه (اتاق تنور که نان را در آنجا می پختیم) بخوابیم. معمولا تنور همیشه می سوخت و یاد ندارم ذغال ها سرد سرد بوده باشند. اتاق کوچک بود ولی مناسب خوابیدن ما پنج نفر بود. قبلا هفت نفر بودیم و جا کم بود ولی بعد از ازدواج علی و خاور، ما پنج تا مانده بودیم.
دیوارها تماما سیاه و دود گرفته بود. اما بوی خوبی داشت، بوی نان تازه، انگار در بند بند دیوارها رسوخ کرده بود و وقتی یک نفس عمیق می کشیدی ترکیبی از بوی خل و خاکستر و نان تازه به عمق ریه هایت می رفت و یک حس دلچسبی به آدم می داد.
به عادت هر روزه چند نفس عمیق کشیدم و برخاستم.
تازه وقتی ایستادم برگشتم نگاهی به دیگران کردم، پدرم که مثل همیشه نبود، او صبح ها قبل از اذان می رفت و تقریبا هیچ وقت نمی شد که او را صبح زود ببینم. حسین کنار خودم خوابیده بود و مریم هم در گوشه دیگر اتاق بود و کنارش جای خالی مادر دیده می شد. تلو تلو خوران به سمت درب رفتم، درب اتاق کوچک بود و وقتی می خواستی از آن بگذری بایستی سرت را خم می کردی، هنوز خواب – بیدار بودم و درست حسابی بیدار نشده بودم. به همین خاطر هنوز کامل از درگاه در رد نشده سرم را بالا آوردم و پشت گردنم خورد با چارچوب بالایی در. این کار باعث شد حسابی خواب از سرم بپرد. چند تا فحش آبدار توی دلم دادم و از در خارج می شدم.
بیرون که رفتم دیدم مادرم در حال درست کردن آتش توی منقل قدیمی و بزرگمان است. این منقل اینقدر بزرگ بود که من با این که ۱۰ سال داشتم به زحمت آن را بلند می کردم. همانجا جلوی اتاق آتش درست کرده بود. غر زدم «تمام اتاق پر دود شده خوب چرا نمی بری وسط حیاط؟» مادر نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت «نمی بینی هوا را؟ توی این سوز و نم بارون من با این حالم برم خودم را مریض کنم که بیفتم روی دست بابات؟» بعد زیر لب شروع به غرغر کرد: «نه که خیلی هم می تونید از پس خودتون بر بیاید، بابات نوه داره، ولی هنوز هم بچه است. اگر یک روز نباشم نمی دونید تا شب باید چه کنید تمام زندگی را به هم می ریزید، این مریم هم که هنوز نمی تونه هر را از بر تشخیص بده و الا من پیرزن مجبور نبودم هر روز آفتاب نزده کمر به خدمت شما باشم.» همینطوری میگفت و هیزم ها را خرد می کرد و می ریخت توی آتش. به خاطر اینکه تند تند خم و راست می شد به نفس نفس افتاده بود ولی یک بند با خودش حرف می زد. بعد بلند آهی از ته دل کشید و درون آهش «لااله الا الله»ی گفت. همیشه وقتی غر می زد اینطوری خودش را آرام می کرد، البته نمی دانم این آه او را آرام می کرد یا لااله الا الله.
رو کرد به من که به دیوار تکیه کرده بودم و دستانم را روی آتش گرفته بودم تا گرم بشوند. گفت «چرا وایسادی؟ دِ بدو، الان آفتاب می زنه. برو آب بیار تا من برادر و خواهرت را بیدار می کنم. زود باش تا نمازت قضا نشده. همونجا وضو هم بگیر. نیای خونه بگی وضو نگرفتم ها»
گفتم «ولی اونجا سرده، سوز میاد، من میارم اینجا وضو می گی…» حرفم را قطع کرد و داد زد: «بی خود، آبی که تو میاری کفاف یک ساعت کار من را نمی ده بعد میخوای خودت هم ازش وضو بگیری؟»
بحث کردن فایده نداشت، این صحبت هر روزه ما بود که تقریبا در هر زمستان تکرار می شد، این صحنه را اینقدر دیده بودم و این بحث ها را کرده بودم که گویی مثل قصه حفظ بودم. پیرزن هم می دانست که اگر بخواهد کمی شل بگیرد ما را نمی تواند کنترل کند، بنابراین هر روز سخت گیری ها و قوانین سرجایشان بود. مادر کارش چفت و جور کردن قوانین زندگی بود. پدر خیلی کاری به تربیت ما نداشت، کاری به توی خانه نداشت، فقط وقتهایی که مادر حریفمان نمی شد می گفت تا پدر حسابی ادبمان کند. مادر هم البته دلسوز و مهربان بود و خیلی وقت ها (با اینکه سختگیری می کرد) با ما راه می آمد. از شکم خودش می زد تا ما را بزرگ کند. زن خیلی زحمتکشی بود. از قبل از اذان صبح تا آخر شب یک بند می دوید.
ژاکت بزرگ و رنگ و رو رفته ام را پوشیدم، به سمت دو ظرف آب رفتم، یکی کوزه بود و یکی حلب بزرگی بود که لبه هایش را به تو خم کرده بودند و سرش نرم شده بود. ظرفها را برداشتم و از خانه زدم بیرون…
امضا: بافرانی

همچنین ببینید

گزارش تصویری از شب هفتم ماه محرم

مراسم شب هفتم ماه محرم با حضور امام جمعه شهرستان نایین حجت الاسلام سجادی و …

۲ دیدگاه

  1. با سلام و خوشامد گویی خدمت این بزرگوار
    متن خیلی خوب و قوی ای است، جزئیات خیلی خوب بیان شده است. خوشحالم از اینکه این بزرگوار افتخار همکاری و همراهی را نصیب ما نمودند.

  2. سلام
    خیلی ملموس نوشته شده است و نوشته خواننده را با خود به فضای تصوری می برد. جزئیات ریزی هم ارائه شده که مطلب را دلنشینتر می کند. از این همشهری خوش ذوقمان تشکر میکنم.

پاسخ دادن به حمیدرضا عرب بافرانی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.