معماری

نکند گنجینه هشتصد ساله زیر گسل بافران ماند؟

 

خبر خوش پیدا شدن گنجینه هشتصد ساله در بافران و گشایش تاریخ اتابکی خبری بود که پس از روی تلکس آمدن سایت بافران در ایکی ثانیه خبرش جهانی شد و کلی داخل وایبر و واتساب و گروه ها و دسته ها آنقدر لایک خورد که بنده خدا شرکت گوگل دادش درآمد .

من و آبدارخانه ای که دنبال گزک می گشت و غضنفری که عاشق طنز نوشتن است کلی خوشحال بودیم که بعد از انتشار حقایق داخلی تاریخ اتابکی در این گنجینه دو سه تا گزکی دستمان را می گیرد و کلی مطلب از خود در می کنیم تا خوانندگانی که گله دارند که بابا این سایت که شده مذهبی و یک خبر جدید .یک دلنوشته و نمی دانم یک طنز جدیدی ندارد و حق هم دارند بنده خداها .شاهد این مدعا نیز تعداد کلیک این چند مدت

قبول ندارید نداشته باشید .این حق شماست .اما واقعیت همین است که عرض کردم .

وب سایتی که مرتب مطلب نداشته باشد مشکل دارد و نیاز به تیغ جراحی

این را هم قبول ندارید از پزشک متخصص آن بپرسید .اگر موافق با من نبودید من اسمم را می گذارم غضنفر و غضنفر اسمش می شود نام من .

تا دلت بخواد این سایت نام نویسنده یدک می کشد اما دریغ از یک جو تلاش

حواسم کجاست .جویی که گیر نمی یاد .تو این زمستان یخ بندان جو نیز خویش و قوم شلغم شد و رفت داخل دیزی جو و شلغم .

داشتم چی می گفتم .یادم آمد .از دست خالو وخبرنگار عاصی بودم که کار به نویسندگان کشید .امان از پیری .

خالوجان

ما پارتی شما شدیم و با خواهش و تمنا و عذر خواهی از تیر سیمانی و بر وبوچ دارشکون و صغره از رئیس با مرامت خواستیم که با چندر غاز طلاهای گنجینه بساط سور وساتت را فراهم کند نه اینکه حاجی حاجی مکه .

درسته که ماه ربیع آمده وتا دلت بخواهد بساط زنگولچو بازی به پاست اما خبری .پیامی

گپی و گفتگویی و دعوتی و کارت تبریکی …..

دیروز خبر دار شدم که موتور گازیت به دلیل آلودگی هوا از کنج واز بالا نمی رفت و نزدیک شورخانه جدید نزدیک بوده از سرما خشک شوی و خدا را شکر پناه دیوار آن به کمر جانت رسیده است .و ظاهرا یواشکی می خواستی پای طاس بروی

مرد حسابی تو این سوز سرما که پای طاس با موتور گازی حال نمی دهد خداخوبش کند ده بار گفتم به آقایت که یک پورشه یا آاو دی برای این بنده خدا بخر .نرفت تو گوش کرش که نرفت .

و باز شایعه شده است که دکورسیون آبدارخانه را به مزایده جهانی  گذاشته اید و دوری و دیزی و لاکو….را به لاجره سپرده اید .

تابلو نئون بر سردرب آبدارخانه آویزان کرده اید و کلی کامپیوتر و لب تاب روی پیشخوان آبدارخانه

خوش به حالتان .گوارای وجودتان

اما ما در این آبدارخانه هنوز که هنوز است با پیسوز روشنایی داریم و گرما

ده تا نایلی و جمخوا روی خود می اندازیم که نچاییم .

دستمان به شلغم چیت و جو ترش کشوان هم نمی رسد و برای این است که باید بسوزیم و بسازیم و دلمان خوش باشد به زمانی که آقایت از تاریخ اتابکی بگوید

وآقا حمید از اخبار و تصاویر بافران و اخبار نوسازی و تخریب و گشاد کردن و تنگ کردن کوچه ها و معابر و افتتاح شورخانه و نصب کاشی مسجد حاج باقی .

(انشاا..که هیچ وقت کسی  را از دست ندهیم تا شورخانه افتتاح شود اما مرگ و زندگی دست خداست و شورخانه نیز برای خود مشتری دارد.)

آقا محمد رضا از تشکیل شوراها بنویسد و بقیه  نویسنده ها نیز بخوابند که  سخت نیاز به استراحت و خواب دارند .

بگذریم و خلاصه اش اش کنم .چی شد و چی نوشتم .

ما بی صبرانه  در انتظار همیشگی خواهیم ماند

——————————————————————–

غضنفر آبدارخانه طهران و آقای بهتر از جانش

سنه یک هزار و سیصد و بقیه اش

همچنین ببینید

قسمت سوم برنامه از جنس آرامش

۵ دیدگاه

  1. سلام بر رفیق شفیقم غضنفر گل و آقای بهتر از گلش
    تاریخ اتابکی که نیاز به نگاشتن ندارد، البته کمی سانسور میخورد، بالاخره آبا و اجداد من مش غلام آن را نگاشته اند و خود دانی دیگر!! این مدت هم بدلیل مصادف شدن با ایام عزا گفتیم شاید این آبا و اجداد تازه یافت شده ام چیزی در این تاریخ اتابکی نوشته باشند که مناسب بیان نباشد… راه به کار اینها نمیشه برد…!!!
    با آن ماندن در راه هم که دیگر جانی در بدن نمانده است، باز خدا را شکر هوا عینهو هلو می ماند و خدای نکرده هیچ نشانی از روزهای آغازین زمستان رویت نمی شود وگرنه که الان می بایست یخ زده ام را جمع می کردند و حکایت مش غلام و استرس منطقه و شب بیدار نگه داشتن خودش از سوز سرما و به خواب زدن خودش از هول منطقه مورد بحث! نقل محافل رسمی و غیر رسمی می شد. باز خدا را شکر که شلغم در ولایت به وفور یافت می شود و زمین هم که مستعد بیل زدن و هیچ گونه یخ زدگی ای وجود ندارد… بعله باز خدا را شکر که شلغم خالوی آبدارخانه ما همیشه به راه است و همیشه لبوی آماده سرو کردن موجود است، تا با خوردن یکی دوتاش آن هم بدون تشریفات امروزی مراسم شلغم خوردن تنها خروجی آن بیچاره از دهان من تنها قسمتی از دم شلغم است که بین دو انگشتم گرفته ام!! می دانی دیگر امروزی ها شلغم را هزار تا چپ و راست می کنند و اینور و آنورش را با چهارتا کارد و چنگال برش می زنند تا شاید لقمه ای از آن دربیاید!! انگار آناناس با پوست می خورند!! ای غضنفر کجایی که شلغم خوردن آداب و رسوم دارد در این دوره زمانه…
    موتور گازی را داده ام تعمیرگاه. قول داده است که سرحال تر از یک تریل تحویلم دهد که سربالایی با شیب زیر سی درجه که هیچ از دیوار صاف هم بالا برود…
    تا ببینیم چه می شود…

  2. حمیدرضا پوربافرانی

    با سلام چشم حسین آقا بافران به قول غضنفر در امن و امانست آسوده بخواب خبری نیست . خبرهای ازدواج تا دلتان می خواهد فراوان

    • سلام
      خبرهای مردمی و ازدواج هم بد نیست ها، شما که محبت دارید، خبر و عکسهایتان سایت را بسیار پویا و پرانرژی می کند، بد نیست برخی خبرهای خود مردم را هم بنویسید، یا خبرهای جلسات شهرمان، مانند خبرهای کلاسها، همایش، سخنرانی، صحبتها و …
      هرچه صلاح می دانی … و زحمت بکشی برادر

  3. اگر چه ازبافران دورم امادردلم برای این دوری غوغایی است زمانی هم که به بافران می روم غریبم جوانها مرا نمی شناسند ومن هم جوانها را بزرگترها هم یا ازدنیا رفته اند یا رمقی ندارند این جا است که می گویم نه درغربت دلم شاد و نه رویی دروطن دارم

  4. سلام
    بله به نظر می رسد شهر در امن و امان است 🙂
    ممنون بابت همراهیتان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.