معماری

دلم تنگه برای گریه کردن

اینجا در شهر یخ زده قلبها در آستانه زمستانی دیگریم .

اینجا همه چیز یخ زده است .از قلبها گرفته تا هوا و زمین و زمان .

معصومیت از یاد رفته است .نه رفتی نه آمدی .روزمرگی و روز خدا را شب کردن و شب را به صبح رساندن .

اینجا نه از دختر همسایه گلبانگی هست و نه از چاق سلامتی داخل کوچه .

هراسان و مضطرب به دنبال دویدن لقمه نانی .

صدای گلبانگ مناره ها در صدای بوق و ترمزها و آژیرها کم سوست .

کاسب مغازه با ذکر ،کرکره اش را بالا نمی برد .کنترل همه کارها را انجام می دهد .

به نظر کاسب کار متجدد ،پیرزن دارا و ندار بی معناست .

نه سارایی و نه دارایی و نه ریز علی هیچکدام در این شهر نیستند .

کوهها سالهاست که ریزش کرده اند .و قطار زندگی از بیراهه به راهش ادامه داده است و می دهد .

برفهای کوههای شمیرانات نیز آن سفیدی پاک را ندارند و آب  معروف این شهر سرشار از نیترات می باشد .

کمتر کسی را یافت می کنی که دست پیرزنی را بگیرد و از چهارراهی عبور دهد .

نابینای عصای سفید نیز، در راه زندگی مانده است تا چه رسد به چهار راه روزمرگی .

اینجا اگر ساده باشی پاک باخته ای .

همه چیزت می رود .

و مانده ام چه جذابیتی این کلان شهر دارد که اینقدر مجذوب دارد.

وشاید جذابیتهای کاذبی دارد که من از آن بیخبرم .

همه اینها را که برشمردم در محدوده جغرافیایی من که ساکنم، تا حدودی صحت دارد

و احتمالا که نه .حتما مکانهایی هم وجود دارد که مردانگی معنا دارد .رحم و شفقت هنوز بیرنگ نشده است .مساجد و تکیه هایش عاشقانی دارد .

اما من از آن مکانها فاصله دارم  وبی خبرم .

من در این شهر افیونی به کوچه خاطره ای در خانه پدری دلخوشم که از صبح تا شب اگر چندین بار هم به هم برسی بازار حال و احوال پرسی  تکرار می گردد.

بچه خالو و پسر خاله و پسر عمو ورد زبانهاست .

به نمازهایی در مسجد آدینه و مسجد حاج باقی که زنگار دل را می زداید.

به کشتزارهایی طلایی  گندم در تابستان چیت و یونجه زارهای زیبای کشوان

به جویبارهای کم آب قناتهایی چندین صد ساله که هنوز جریان دارند .

به دارالقرانی که صدای روح بخش قاری قرآنش دل می برد.

و به مجتمعی که در دهه محرم، دهه کرامت تمام مردم پاک دیارم هست .آن پیرزن هم ولایتی ام که نیم کیلو گوشت می آورد تا داخل گوشت قربانی حضرت گردد تا آن عزیزی که بسته به کرامتش دست در جیب توانایش دارد.

و به حسینه ای که در تاسوعا و عاشورا جای سوزن انداختن ندارد.

به صداقت مردمش و سادگی ساکنانش .

به آرامستانی که تمام خوبانمان در آن سکنی گزیده اند و به پرچم هایی که بر فراز قبر شهدای دیارم در اهتزاز ند.

آخ که چقدر دلتنگ سادگی ها شده ام .چقدر از تجدد درد دل دارم .

ای کاش می شد به کودکی برگشت .به آن کوچه خاکی و آن خانه کاه گلی که صمیمت خواستن در آن موج می زد .

به آن کشتزارها و کارها و تلاشها

به نداری ها و دل های بزرگ

به توکل های قشنگ .به خواستنهای عرفانی و به شب نشینی های ساده و شمارش ستارگان در پشت بام کاه گلی

اما همه اینها خاطره ای بیش نیست .

وقتی قدیم ها تو قدیما می ماند جز حسرت و آه چه نصیبی می ماند .

وقتی موهایت سفید شد و روز شمار عمرت به نزدیکی های آخر آنهم با شتاب ،تو  دلت هزار تا آرزو داری و هزار تا افسوس.

اما با کدامش موفق می شوی خدا می داند .

در شهر آهن و دود از پشت پنجره ای که رو به سوی خانه پدری باز کرده ای چه ها که نمی بینی و چه ها که نمی کشی .

وباز هزاران افسوس که به دلیل جبر زمانه و زندگی این شعر ورد زبانمان  است .

نه در غربت دلم شاد ونه رویی در وطن دارم .

و امشب در شب یلدای زمستانی در اوج تنهایی و بیکسی با خودم و دل وامانده ام یلدا گرفتم .باعکسهایی از پدر و مادر و خواهر آرمیده در آرامستان و دو فرزند غربت نشین و باران اشک بر گونه هایم .

چه شبی بود این شب طولانی .

کجا رفت آن خانه .کجا رفتند یاران .

که اینگونه مرا تنها گذاشتند با دنیایی خاطره و هزاران امید در دل .

کجا رفت شب چله و کرسی مادر

شب نشینی ها و دور هم جمع شدن ها

آخ که چقدر دلم به غربت خود می سوزد .

چقدر به تنهایی و بی کسی خود …………….

شما  که دل بارانی دارید برای این غزال خسته که آرزوی آهو شدن دارد ،در این شب چله وشبهای مقدس پیش رو ، و در مراسم مذهبی پیش رو ضامن باشید .

یا علی و التماس دعا

همچنین ببینید

محرم در بافران

بوی نسیم حزن و ماتم از سرزمین بلای نینوا به مشام می رسد و دل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.