معماری

اهل بافرانم اما شهر من بافران نیست . شهر من گم شده است .

بازی با قسمتی از شعر اهل کاشانم زنده یاد سهراب اما با بیان طنز

با پوزش فراوان وکسب اجازه از روح بزرگ سهراب

واژه هایی رنگی را با زبان محلی بخوانید

————————————————————————-

 

اهل بافرانم

روزگارم   بد نیست

لقمه  نانی دارم ، سر سوزن هوشی .

مادری داشتم با دلی دریایی .

دوستانی ، که دگر هیچ مپرس .

*****

و خدایی که بغل وا کرده

لای این  خربزه ها .پای آن قاپق پیر.

توی چیت وکشوان  .

*****

من موسولمانم  .

قبله ام ،دارشکون .

جانمازم، لکو  . مهرم ریگ  .

چیت،  سجاده من .

در نمازم جریان دارد عشق   .

درد از پشت نمازم پیداست

همه ذرات وجودم مادر .

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را میرزحسن ، گفته باشد تو بلنگوی  مونار مسجد

من نمازم را ، پی تکبیره الاحرام علی حاجی

می خوانم 

*****

اهل بافرانم

پیشه ام  الافی است

گاه گاهی می نویسم و بدون ارزش ، می فروشم به شما

تا به آواز یتیمی که  در آن زندانی است

دل  بافرانیتان شاد شود .

چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم

نثر من بی جان است  .

خوب می دانم ، قصه غربت من تنهایی است .

قصه غربت من بی حال است

*****

پدرم وقتی مرد ، آسمان ابری بود  ،

ومن وهمشیره، گریه تلخ یتیمی در چشم

و پیسر زلو پرسان : چند من کمزه تو خورجین  خرت جا دارد  ؟

من به او گفتم خیلی نامردی مرد ؟

*****

پدرم مومن بود.

     جای او در مسجد   

ساده و بی غل وغش 

مرد رویایی تنهایی من 

عاشق و  پیر خراباتی من  

*****

تا که  روزی در شهر

چیزها یی دیدم  من عجیب

کودکی دیدم . نان گندم را داخل آب شاهی خیس می کرد

من زنی را دیدم ، نان  در هاون می کوبید .و پیاز

من رفیقی  دیدم ، در به درمی رفت  تا سرچیت

که الاغش را بدهد آب .

بره ای را دیدم ، بی چوپان  که مقوا می خورد

من الاغی دیدم ، اورجینال اصل

شاعری دیدم هنگام خطاب  به کلوزه  می گفت : شما

*****

من کتابی دیدم ، که در آن داستان غم تنهایی من را می گفت

کاغذی دیدم ، کاهی  .

موزه ای دیدم ، پر از سبو و ارچن

مسجدی این ور آب

سر بالین یتیمی  نومید ، حسرت باغ وبهارانش در دل

*****

من قطاری دیدم ، توی روز روشن.

من قطاری دیدم ، پنجل   و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم .که پر از جنس بنجل  بودوچه خالی می رفت .

من قطاری دیدم ، که شب وروز نداشت  .

و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی

خلبانش خواب یود

مادرم آن پائین

داخل باغچه تنهایی 

همه عشقش فرزند

*****

شهر پیدا بود

در میان دو درخت بی بار  ، شاعری شعر دو صد قافیه یک من می گفت

کودکی تخمه به لب .پوستهایش را  روی سجاده بیرنگ پدرشوت کنان

*****

اهل بافرانم  اما

شهر من بافران  نیست .

شهر من گم شده است .

من به اجبار زمان

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .

*****

من در این خانه به تنهایی خود می گریم  .

من صدای نفس  باغ وبهاران را

و صدای ریزش هر برگ در ظلمت  تنهایی  .

و صدای ، ترک صورت خود از پیری ،

من صدای قدم دلتنگی را می شنوم

*****

روح من  دیوانه ست

روح من گاهی از شوق ، عطسه اش  میگیرد .

روح من الاف است

گاه در شبها

کارش این است که از پشت همه ابر سیاه

یک ستاره به شمارش گیرد .

روح من گاهی ، نه .اکثرا الاف است

*****

من ندیدم بیدی ، سایه اش  پولی باشد .

رایگان می بخشد ، پول بی معنا است  .

هر کجا برگی هست ، من واین دفتر وشعر

شوق بشکفتن هر شب داریم   .

*****

من به یک تکه نانی  خشنودم

و به بوئیدن یک سیب درخت  .

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .

من نمی خندم اگر چرخ فلان ماشین باد نداشت .

و نمی خندم اگر سفره همسایه مان نان نداشت

من صدای پر هر پروازی را  ، می شناسم ،

و صدای شکم خالی فرزندان را

خوب می دانم ،رناس  کجا می روید .

و چروک  کی می آید ،

زندگی  شستن یک  دوری گرد .

زندگی یافتن سکه دهشاهی ،در تنور مادر.

زندگی شاید .بودن من در کنار تو

وشاید بودن ما با همدیگر

*****

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ،

کبوتر زیباست .

و چرا در طوله  هیچکسی یک ….. نیست

گل گندم  چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ،

عینکی باید زد

در مطب دکتر  جور دیگر باید دید

چتر ها را باید بست ،

زیر ُسرها باید رفت

کله را .هیکل را ، زیر باران باید شست  .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

*****

صبح ها نان وپیازی بخوریم

و بکاریم نهالی تو ی دروازه شهر .

و نخوانیم کتابی که در آن یادی از مادر نیست

*****

لو سیدر  برویم ،

تور در آب بیندازیم

ریگی از روی زمین برداریم

و با آن .بازی کودکی خود یاد کنیم

*****

ساده باشیم .

ساده باشیم چه در دروازه

وچه در چیت و کونار کشوان

*****

کار ما نیست شناسایی  رازهر گل  .

کار ما شاید این است

که پس از الافی

بنشینیم و دو صد قافیه آواز کنیم

پشت باغی  اردو بزنیم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید .دستبردی به نوای شعری 

و قهقهه را پرواز دهیم .

*****

کار ما شاید این است

که میان گل ومل

پی  بلبل  بدویم

و در این وبلاگی که به اندازه چند تا انگشت

میهمان دارد روزانه

دلمان خوش باشد

که مرتب  مطلب بدهیم

———————————————————-

وباز هزاران بار از روح بزرگ سهراب طلب عفو دارم اگر جسارتی کرده ام 

و می دانم آن بزرگوار مرا خواهد بخشید .شما نیز ببخشید 

امان از پیری 

 

همچنین ببینید

قسمت سوم برنامه از جنس آرامش

یک دیدگاه

  1. سلام
    بسیار زیبا بود
    نگویید امان از پیری
    بفرمایید امان از غربت، امان…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.