معماری

به کجا چنین شتابان ؟

مهدیم

با سلام

آخرین شعرت را با نام سفرنامه غمبار هجرتت که مطلع وبلاگت می باشد و بعد از آن  مطلبی منتشر نشده را بارها خوانده ام .حقیقتش را بخواهی  تقریبا حفظم  شده است .غمبار و غمناک.

حدیث سرنوشت غمبار تو تنها شامل حال تو نیست  .حدیث دل صدها آواره غربت نشین خانه پدریست .و چه می شود کرد.

حدیث توشاید  حدیث چند صباحی باشد اما حدیث ما حدیث یک عمر دربدری و غربت نشینی است .

داستان ما حکایت عجیبی دارد که، نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن داریم .

آواره ایم .همچون غزالی خسته از مکر صیاد و جور روزگار

عمریست دنبال ضامنی ودارالشفایی می گردیم  .

انتظار نوای زیبای نقاره ای را داریم اما روزمرگی چنان اسیرمان کرده است که خود نیز نمی دانیم در کجای راهیم و مقصد کجا ؟

در اقیانوس متلاطم زندگی چهار دست و پا به تکه پاره  چوب  پوسیده ای چسبیده ایم و گرفتار موجهای بیرحم وکشنده گشته ایم  .

در دورها نیز چشم انداز ساحلی نمی بینیم که اگر خدا خواست در ساحل امنش سکنی گزینیم .

آواره و بی هدف

تکرار مکررات روز مرگی

آری

زنده ایم

چون زنده رود که یک روز زنده بود

هراسانیم .بیم و امید زندگیمان را فرا گرفته است به فردایی دل خوشیم که نمی دانیم برایمان چه رقم خواهد زد.

برای بودنمان هیچ نقشه راهی  نداریم .

و برای این است که سرگردانیم.حیرانیم .و وامانده ایم .

در روزگار قحطی محبت ،در زمانه فریب و نیرنگی و نان به نرخ روز خوردن ،در موسم پاییز دلها و در آستانه زمستان انجماد قلبها با قلبهای یخ زده چه باید کرد ؟

چقدر چشم انتظار بهاری باشیم که پاییز حزن آلود دنباله دارد .

برای گرمی دلهای فسرده ،به تابستان محبت نیاز داریم و دریغ ازآمدنش .

برای تسلی دلهای شکسته گلبانگ با هم بودن و سمفونی خواستن صمیمی نیاز است که بایستی سلامش را برسانی .من دنبال چنین صمیمیت و خواستنی هستم  .سالهاست که اسیر یافتنش هستم .

از خانه پدری بریدم .به خلیج پناهنده شدم .در شهر افیونی دود و آهن سراغ گم شده ام را گرفتم .

نیافتم که نیافتم .

گم شده بود محو شده بود .مگر در قلبهای یخ زده، شریان خواستن و صمیمیت جریان دارد؟

و برای این است که تنهایم و تنهاییم

و برای این است که آواره  و غربت نشینیم

من شاعری را نیافتم که درد غربت را به  زبان حال ما بسراید .

من نویسنده ای را سراغ ندارم که سرنوشت مختوم غربت زده ما را راوی باشد .همه

از گل و بلبل و ستایش و مدح و تسبیح و ……سخن می گویند و لا غیر.

شبستان دل بارانی ما موذنی از جنس درد می خواهد .

و کوچه خاطره ما دنبال مردی می گردد که قصه زندگیش را در کف مشتهایش گرفته باشد و به دیوار کوچه بکوبد.

یاد آوری همه نوستالژیهای قشنگ ،دلی درمند می خواهد و سنگ صبوری که برایش بازخوانی کند.

و حداقل من در آن دیار کسی را پیدا نکردم .این مشکل  من بود و نه  دیگران .

و برای این است که خانه نشینم و با کتابخانه دلم حال می کنم .

با نوشتار زنگ آلوده آن دلخوشم و تنهایی و صبوری و اشکم را در میان صفحات نوشته هایی از جنس خودم جستجو می کنم .

آواره ام .خسته از بیداد این دل سرکش و این قلم ….

مهدیم

من تو را نیک می شناسم

تو از تبار مردی هستی که اهل علم است و خواستنی  .

هنوز هم هروقت دست سرنوشت مرا به خانه پدری می کشاند ساعتی با وی حال می کنم

از اندوخته های صندوقچه دلش برایم می گوید و دست نوشته های زیبایش را به من هدیه می دهد.

او نیز تنهاست .در میان جمع او نیز تنهاست.

و این دردی است از همه دردهای زمانه .

و چه می شود کرد .سرنوشت برای ما شاید اینگونه رقم زده است و شاکریم که جز این چه می توان کرد.

با شفیع کدکنی همراه می شویم در کوچه باغهای نیشابور

تو نیز همراهم شو .

که :

“به کجا چنین شتابان؟”

گون از نسیم پرسید.

– “دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟”

– “همه آرزویم؛ اما

چه کنم که بسته پایم…”

– “‌به کجا چنین شتابان؟”

– “به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم…”

– “سفرت به خیر؛ اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را

آری غربت نشینی نیز شاید نعمتی است که خداوند نصیب بنده هایی همچون ما نموده است و چه می توان کرد.

شاکریم و تو نیز شاکر باش .

همچنین ببینید

قسمت چهارم برنامه از جنس آرامش

یک دیدگاه

  1. مهدی شهریاری بافرانی

    حسین جان سلام ۰ از لطف. و ارادت شما عزیز سپاسگزارم ۰ مطالب زیادی را نوشتم اما مشغله کاری فرصت نداد تا ان را در سایت ثبت کنم ۰ راست می گفتی که تمام وجود یکباره تمنای خانه پدری می کند ولی نمی توانی کاری انجام دهی ۰ خدا کند در این غربت بتوانم مثمر ثمر باشم ۰ …..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.