معماری

غضنفرم سلام… بقیش هم سانسوریه!!

سلام خدمت غضنفر و آقای خوبش

از ما اگر می پرسی حالمان خوب است، نقص فنی ای هم در کار نیست خدا را شکر…

از تهران و پایتخت چه خبر؟! از آبدارخانه پایتخت با سرو غذاهای بندری با صمیمیت کویری چه خبر؟! قندپهلو ها هنوز در کمر باریک ها سرو می شوند یا جای خود را با پاشنه بلندهای دسته دار داده اند؟! هنوز هل و دارچین داخل چای ها میریزی یا در وانفسای روزگار جای خود را به کله مورچه ای های بی رحم داده اند؟!

راستی چه خبر از پروژه های آقایت؟ برج ها را به فلک رساند؟ هنوز با عینک دودی بر چشم نظارت می کند؟ دماغش چاق است؟ حال و احوالش روبراه است؟ باک بنزین پرادو یا پرایدوش پر است؟ جیب هایش پر از پسته است یا پر از خالیست؟! دل کچل مش غلام که حسابی برایش لک زده و برایش کمی کوچکتر از سایز مجاز شده،

از ولایت اگر بپرسی که همه چیز روبراه است و دل مردمانش شاد است ان شاءالله… خالو شله پز هم هنوز در حال چش چرانی است! راستش را بخواهی با اداره برق به مشکل خوردیم و سر همین هم تمام تیر برق های کوچه باغ آبدارخانه مان را برداشته اند و به جایش از این تیر چوبی ها گذاشته اند که از دو متری اش هم که می گذری تمام تنت پر از تیغ می شود… از بس که خالو بالا رفت از تیرهای برق و مردم شکایت کردند،آخر سر آن شد که نباید… ولی خب خالو شله پز ما عشقش قدیمی است و هنوز نسیم باغ ویلان آقایت توی شش هایش هست و به این راحتی ها از دور به در نمی رود، بعد از خواندن اخبار جنگ های منطقه رو آورده به تونل های زیرزمینی!! شب تا صبح زیر پنجره اتاقی می نشیند و هی شعر های عاشقانه سر می دهد که نه سر دارد و نه ته! من که چیزی از شعرهایش نمی فهمم باز خدا کند آنکه باید بفهمد، بفهمد و به احتمال زیاد هم میفهمد! از دست پختش هم اگر بخواهی روز به روز بهتر از دیروز، بعد از چند سالی که در آلپ گذرانده بود و تنها دسترسی اش مواد نامرغوب بوده، رسیدن به شلم و گیزر و رسیندن به فصل اونها، حسابی دستپختش را تعریفی کرده… صبح به صبح، جایت خالی، آش جو ای میگذارد که نگو… و کمافیالسابق به یکه درخت نرسیده …!! حلقه گیزرهاش که جای خود دارد، بقیه اش هم که خود دانی…

عمر بچه های ما که به دوربین قد نداد و به قول اون فیلمه دیجیتاااالللللم کجاااا بووووود! یادش بخیر قدیمها، همین یکسال پیش را میگم!!! دوربین جایی نبود با چه مشقتی خبرها را منتقل می کردیم! یادش بخیر… خدا را شکر الان دنیا پیشرفت کرده و دوستان هم مجهز شده اند و با انگیزه و توانایی بیشتر ادامه می دهند. خلاصه بیرق کماکان بالاست… لنز دوربین جدیدی هم خریده ام، حال جلوی آینه یه عکس باهاش میگیرم و میفرستم برای تمام شبکه های اجتماعی و اختصاصی، لب هایم را هم کمی تریپ می دهم، ابروها در هم و چشم ها هرکدام به یکطرف، یک دست هم به کمر و بقیش هم سانسوریه!! بله، ما از این لنزها داریم… بقول شاعر که میفرماید، لنزها را باید شست، جور دیگر باید دید…

اگر حال من مش غلام را هم بخواهی، خدا را شکر، نفسی می آید، حرام می شود و دی اکسید بر می گردد، البته در بهترین حالت! تارهای موی های پرپشتم هم به شمارش معکوس افتاده و گویا فصل خشکسالی نزدیک است! لپ ها گل انداخته و چشم ها درست و از حدقه درآمده و خنده ای هم بر روی لب، نشسته پای کیبورد و در حال نوشتن عاشقانه نامه ای برای غضنفر خودمان… صبح تا صبح ریه ها را وقت طلوع خورشید پر از هوای پاک و تمیز ولایت می کنم، کش و قوسی به خود می دهم و با دمپایی های آبدارخانه پنجاه متری در کوچه بالا و پایین میروم و دوباره بر می گردم به نقطه اول… چای و صبحانه ای و خلاصه جایت حسابی خالی است، قرار بود آقایت را برای آوردنت به ولایت راضی کنی، که گویا نشده. به نظرم تا چشم آقایت را دور می بینی، چمدان هایت را ببند و بیا و چراغ آبدارخانه کویری ما بشو تا شبها بریم قدمی بزنیم و ستاره های کویر را ببینیم و از کوچه خاطرات بگذریم و خاطرات تازه کنیم به یاد روزهای خوب و برنامه ریزی کنیم برای روزهای خوبتر… و شاید، خدا را چه دیدی سر پیری و معرکه گیری و سفر دور دنیا و ماه عسل و از اینها…!

خیلی دلم برای خودت و آقایت تنگ شده بود… سردبیرمون اینا! هم سلام میرسانند…

خوشیت آرزوی قلبی منه…

مش غلام، مدیریت آبدارخانه بافران دیلی

بافران، سنه هزار و سیصد و اندی

همچنین ببینید

محرم در بافران

بوی نسیم حزن و ماتم از سرزمین بلای نینوا به مشام می رسد و دل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.