معماری

بیا که سخت دلتنگم…

به نام او

سلام بر یار عزیز و رفیق شفیقم، غضنفر گل و آقای بهتر از گلش

و سلامی هم خدمت همه خوانندگان گل و گرامی

این روزهای قبل ازعید که آقایت بهتر از همه پیرامونش گفت، حال و هوای خاص خودش را دارد. بگذریم از این، چرا که یا در حال تجربه اش هستیم یا تجربه اش را داریم و یا وصفش در کلام بزرگانی چون آقایت بهتر از هرکسی آمده است…

آنچه بیشتر از همه این روزها نظرها را به خودش جلب می کند تغییری است که قرار بود تا خرداد ماه رخ ندهد ولی داد و حرف و حدیث های خود را به همراه داشت و نظراتی که از سوی مسئولین شهر به همراه داشت. جوانی خوش نام و خوش کارنامه از دیار دلاوران بافران که الحق خوب کار می کرد، چرا آخــــــــــــــه… چرا؟!!! ما عادت داریم به مینی بوسی رفتار کردن و کسانی که خود بیشتر از همه انتقاد دارند به این رفتار مینی بوسی، خود اتوبوسی کار می کنند؟! چرا در تصمیم گیری هایمان ملاک هایی قرار می دهیم که نباید… بگذریم که آنچه به جایی نرسد، همین صحبت هاست!!

از خودت چه خبر؟ شنیده ام آقایت قول داده که امسال بیاوردت با خودش به ولایت، بیا و جایی هم قول نده که تمام تعطیلات را مهمان و سرور خودم هستی…

بیا که سخت دلم تنگ است برایت و روزگار و دست تقدیر تو را از من جدا کرده برای مدتی زیاد و این شاید به خاطر آب و هوای دودآلود پایتخت باشد که مجال زندگی نمی دهد و یا به خاطر بی وفایی من مش غلام… عذر تقصیر هم که ندارم، و اگر باشد هم قابل عرض نیست عزیز دل.

بیا و حتما بیا و ببین کت زیبای چند سایز بزرگتر از تنم را که هر چه به آقایم می گویم پسرم من دیگر قد نمیکشم فکر چه زمانی را می کنی که دو وجب داری میری زیر خط قد!، میگوید برایت برنامه ها دارم و این کت دامادی ات است و من هم با نیشخندی که هزار حرف نگفته در خود دارد جوابش را نمی دهم تا شاید وعده ای که قرار بوده بارها عملی شود و نشده است، این بار عملیاتی شود…

بیا که تخم مرغ هایم را آماده کرده ام برای یک مسابقه جانانه و انتخاب تخم مرغ سال که می خواهم بعد از برنده شدن تقدیم به موزه اش کنم! و شاید بعد از این کفش هایم را آویزان کنم و دیگر وارد گود مسابقات نشوم ولی چند ماهی است که در حال بدن سازی و تمرینات هستم برای این مسابقه!! و فعلا روی کاغذ حرف برای گفتن زیاد دارم…!

 ولی از طرفی پل و چفته را نیستم چون از همان زمان ها سهم من در این بازی ضربات مهلک چفته به سر و سینه و کور شدن های احتمالی است، و می دانم که در هر تیمی بعنوان یار باشم، لاجرم محکوم به شکست است ولی در هرتیمی که بعنوان حامی باشم حساب فرق دارد و انواع حرکات لیدر تماشاگر را بلد هستم و درسش را پاس کرده ام!

! بیا که گرچه دیگر آجیل خریدن و خوردن کار از ما بهترون است ولی من تمام تلاشم را کرده ام تا به قدر وسع و کفایت نخودچی کشمش و… بگیرم و بگذارم توی آبدارخانه تا به مهمانان عزیزم یکی یک مشت بدهم بریزند توی جیبشان بعنوان عیدی سنتی و البته یک پنج ریالی و بروند و پزش را به همه بدهندکه ما آجیل داریم…!

چند روزی زودتر بیا تا با هم برویم حمام در مسجد و یک مشت و مال حسابی بهت بدهم که درد و غم پایتخت از تک تک استخوان هایت بیرون برود، البته به شرطی که کما “تا چند روز پیش” حمام تعطیل نباشد که به همت دوستان و دعای خیر مردم بار دیگر شاهد راه افتادنش بودیم! بله بیا و البته دعا هم بکن! تا برویم و برای عید آماده شویم که چه عیدی بشه امسال، تموم شهر خبردار،… !

راستی اگر خیلی وقت است که نیامدی و آقایت هم برایت تعریف نکرده است، سراغی از آن روستای قدیم را نگیر، بلکه خود را آماده کن برای مواجهه با شهری جدید!! به ورودی که رسیدی اصلا به خودت و تصورات ذهنی ات شک نکن، بگذار غرق در خیال و تصاویر قدیم باشد. و از کنار همه چیز با یک “به به” بگذر به همین سادگی، البته این دستورالعمل را به کسی دیگر یاد ندهی هااا! مخصوص آبدارخانتین است و نه غیر…

وقتی آمدی و دیدی ولایت عقب نشینی که نه، جلو نشینی کرده است، ورودی شهر تغییر کرده است و از “ویو نداشتن روستا هنگام ورود به ولایت” دیگر خبری نیست، و همه جا عیان است و هویدا اصلا تعجب نکن… مدرنیته است دیگر که به سراغ ما هم آمده است و الحق که خوش آمده است و دست و پنجه همه هم درد نکند…! خدا خیر دهد همه کسانی را که دغدغه مند هستند بر این ولایت…

اگر آمدی و دیدی خط فاصلاب به گل نشسته است، هم تعجب نکن و اگر دیدی که وعده ها بعضا خاک می خورند و کارخانه مان هنوز نیرو نگرفته است حالا یا انسانی، یا آب و برقی! بازهم تعجب نکن… انشاءالله همت ها و تلاش ها روزی بر مشکلات غلبه خواهد کرد، انشاءالله… و این همه تقصیر بر گردن مسکلات است که بس کلفت شده است(گردن مشکلات را می گویم!) و گرنه همه جا مزین به تلاش است که الحق واجب التقدیر است…

بگذریم که زیاده گویی می شود، تنها به این جمله بسنده کنم برایت که “غضنفرم، کلا تعجب نکن!، چه کاری است آخر، راحت باش، بگذر و کمی فشار روی پدال سمت راست ماشین آقایت را بیشتر کن تا زیاد دچار تعجب و درد اعصاب نشوی!! این را که می گویم امتحانش را پس داده است هااااااا!!”

راستی به آقایت بگو که خریدهای عیدش را بگذارد برای بافران چراکه جمعه بازار هم به همت مسئولین به راه افتاد، گرچه هنوز اول کار است و شاید انتقادها زیاد ولی خب امید داریم به آینده که تولیدات بومی و مایختاج مورد نیاز حداقل در این بازار یافت شود…

بیا که ولایت حسابی این روزها دیدن دارد و نفس کشیدن در هوایش به ریه ها جانی دوباره می دهد… هوای صبح و رنگ آسمان در طلوع فجر و سپیده دم که دیگر جای خود را دارد و امیدوارم از دستش ندهی که دیدنش برای من که عادت نشده و هربار لذت می برم از آن… و غروبش که سرخی آسمان دل می برد و این است ولایت من و مـــــــــــــــا… 

بیا که سخت منتظرم… قربانت

مش غلام

بافران- سنه هزار و سیصد و اندی

همچنین ببینید

گزارش تصویری از شب هفتم ماه محرم

مراسم شب هفتم ماه محرم با حضور امام جمعه شهرستان نایین حجت الاسلام سجادی و …

یک دیدگاه

  1. سلام
    نمی دونم چرا این مطلب اینقدر به دل می شینه، چندبار خوندمش و لذت بردم
    شما و آقای فروزان دو سرمایه این سایت هستید که همه قدرتون را می دونن
    مطلب بسیار زیبا بود
    یاعلی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.