معماری

طنز و دلنوشته

«تاخونه» مکانی برای پخت نان /پیش دستی که کار دستم داد

تقریبا در پاییز یا چندروزمانده به سال نو خونواده ها اثاث های داخل (تاخونه) یا مطبخ را بیرون می ریختند و آن  را باگِل رُس سبز که ازکنجواز (میدان امام علی (ع) کنونی) تهیه می کردند دو روز آن را دربادیه یاتشت بزرگ خیس کرده و بعد یک نفرکه ماهر بود باکاسه به سقف وبدنه آن پاشش می داد  این …

ادامه نوشته »

مادر خونه مثل نخ تسبیح می مونه

??? قدیمی ها میگن مادر خونه مثل نخ تسبیح می مونه… بودنش باعث میشه تمام دونه ها کنار هم جمع بشن… تبیسح که توی دست حرکت می کنه دونه ها می چرخن و با تکونشون یه فاصله ای از هم میگیرن ولی باز می یان کنار هم… اصلا نمی تونن نیان… یه مادری رو می شناسم که روز تولد دخترش، …

ادامه نوشته »

تقدیم به همه مردمان دیارم بافران

سرگرمی ام شده گرفتنِ فال حافظ و من خسته از جواب های تکراری : “غم تمام می شود” “غصه نخور” “مشکلات حل می شود ” و … دلم می گیرد ، چرا حافظ نمی داند بی او هیچ چیز تمامی ندارد جز این زندگی ماهم پوست می اندازیم ، ما هم صفحه پایانی شناسنامه ها مان روزی پر میشود ،ماهم …

ادامه نوشته »

تشکر

با تشکر از آقاى حمیدرضا پوربافرانى که به بنده لطف فراواون دارند واز فعالیت هنری اینجانب حمایت میکنند .

ادامه نوشته »

حضور سبزتان را ارج می نههیم و خاک را طوطیای چشمانمان می سازیم

چندی است آسمان دلم وا نمی‌شود یک غم نشسته روی دلم پا نمی‌شود احساس می‌کنم که دگر خاطرات تو کنج خیال خسته‌ی من جا نمی‌شود روزی درست مثل همین روزهای غم گفتی بیا که دست‌های تو تنها نمی‌شود حالا بیا و ببین که چه تنها و خسته‌ام بعد از تو هیچ وقت دلم وا نمی‌شود مرگت را باور نمی کنم. …

ادامه نوشته »

عیدی سایت بافران

آهنگ قدیمی «بهار بهار» که شعر بسیار زیبا و بیادماندنی داره، تقدیم به همه خوانندگان عزیز سایت: بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی وا بکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه بهار اومد لباس نو تنم کرد …

ادامه نوشته »

نرم نرمک می رسد اینک بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ بسم الله؛ فرارسیدن بهار طبیعت، عید نوروز را خدمت همه بافرانیان عزیز تبریک عرض می کنم. سال گذشته سالی سراسر تحولات برای بافرانمان بود که حسن ختام آن نمایندگی همشهری عزیزمان بود. ان شاءالله سال ۹۵ نیز سالی …

ادامه نوشته »

لبیک یا محمد (ص)

محرم و صفر، دوماهی که در آن بخاطر شهادت سبط نبی اکرم (ص) عزادار بودیم به پایان رسید و هرکس به اندازه وسعش آن چه توانست از این مراسم و محافل توشه ای برای سفر آخرتش برچید. اینک پس از گذشت آن غم و اندوه بزرگ ماه پر خیر و برکت ربیع فرا می رسد که درآن نوید میلاد خاتم …

ادامه نوشته »

ای همسفر زینب رفتیم و خداحافظ

روزی هزار بار که شکر خدا کنیم شاید که حق آمدنش را اَدا کنیم اصلاً دهه دوم محرمی بیا برا همین گریه کنیم،غصه از این بالاتر؟چیه غصه ات؟ امسال هم بدون تو سرزد هلال غم کِی با رخ تو دیده به این ماه وا کنیم محرم ما وقتی محرم ِ، که اول به ماه روی تو نگاه کنیم.آخ اون چه …

ادامه نوشته »

شد موقع جانبازی سالار شهیدان …

یکی از بهترین شعرهای برقعی: با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که …

ادامه نوشته »

باز این چه شورش است که در جان “واژه” هاست

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده ست در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میزو …

ادامه نوشته »

راز دل دیوانه به هوشیار نگوئید

ﺭﺍﺯِ ﺩﻝِ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺷﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮیید” ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ “ ﺍﺯ ﺑﻴﺨﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﻣﭙﺮﺳﻴﺪ” ﺑﺎﺩﻝ ﺳﻴﻪ ﻫﺎﻥ ﻗﺼﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ” ﺑﻮﻳﻰ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﺷﻨﻴﺪﻳﺪ” ﺍﻯ ﺍﻫﻞ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ” ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺍﻧﺎ ﺍﻟﺤﻖ ﻛﻪ ﻛﺴﻰ ﻭﺍﻗﻒ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ” ﮔﺮ ﺳﺮ ﺑﺮﻭﺩ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ” ﺭﺍﺯﻯ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻧﻬﺎﺩﺳﺖ …

ادامه نوشته »

دو کاج (برگی از ادبیات فارسی)

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن ریشه هایم زخاک بیرون …

ادامه نوشته »

دلم یک کلبه می خواهد

دلم یک کلبه می خواهد درون جنگل پاییز به دور از رنگ آدمها من وآواز توکاها من و یک رود من و یک کلبه پردود من و چای و کتاب حافظ و خیام . دلم یک کلبه می خواهد میان دشت بودن کنار سبزه های باغ کنار قوری مادر امروز هم همچون همیشه دلتنگم .چرا نمی دانم .دست خودم نیست …

ادامه نوشته »

نامه ای به دوست

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا بازهم یازدهم ذی القعده شد و میلاد آقای مهربانی هاست. آقاجان می شود به بهانه میلادتان ازهمین جا کمی درد دل کنم و شماهم به دردهایم گوش دهید؟ مولاجان، یادتان هست وقتی کودکی ۱۰-۱۲ ساله بودم وحرف از مسافرت به شهر شما می شد چه شورو شوقی در دلم بود تا به شما …

ادامه نوشته »

لبخند تو را چند صباحی است ندیدیم

        لبخند تو را چند صباحیست ندیدیم یکبار دگر خانه ات آباد بگو سیب مدتهاست که می خواهم طنزی بنویسم .و لبخند شادی را بر روی لبهایتان بنشانم اما  جو خانه پدری و سایت، برای خاکسپاری شهدا، مناسب این کار نبود که نبود . غضنفر گل ما، می خواست سلام و علیکی داشته باشد با مش غلام …

ادامه نوشته »

دل نوشته بچه های آن طرف بافران…!!

دل نوشته بچه های آن طرف بافران درست یادم نیست اون زمانها چند نفر توکلاسمون بودن امایه چیزهایی رو خوب یادمه.ساعت نزدیک دوازده که میشد دل تودلمون نبود که زنگ بخوره و بریم خونه.زنگ به صدادرمیومدو همه ی بچه ها بدو بدو میرفتن سمت در ورودی مدرسه. یادش بخیر اون روزا همیشه ازمدرسه که میومدیم بیرون تو دلم میگفتم خوش …

ادامه نوشته »

به بهانه ورود شهدای گمنام به بافران

یادداشت سرکار خانم اعظم پوربافرانی به بهانه ورود شهدای گمنام به بافران، به همت برادر گرامی حمیدرضا پوربافرانی و به نقل از شبکه مجازی بافرانیان بسم رب الشهدا وصدیقین هنوزم شهیدا را می یارن بله! هنوز هم شهیدان را می آورند .بعد از گذشت ۲۹ سال هنوز خانواده هایی هستند که منتظرند جوانان برومندشان به خانه بازگردند هنوز هم مادرانی …

ادامه نوشته »

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب…

از میوه ی حوایی تو سیر نخوردیم و شد از یاد ، بگو سیب در یاد تو مانده است بهشتی شده بر باد ، بگو سیب من ماندم و این جرم قشنگ ، آدم عاشق عشق من عجب معرکه ای کرد در آن واد ، بگو سیب یک بار دگر باید از این ناله هراسید!! میگریم و آهم بکند عرش …

ادامه نوشته »

یونسم .دست مرا می گیری

دوستان تقاضا کرده بودند که زعمای قوم و فرهیختگان و….چند سطری دلنوشته برای شهدای غواص در قسمت کامنت ها بنویسند. از آن جا که من نه جزو فرهیختگانم و نه از زعمای قوم و نه عادتی که دلنوشته ای در چند سطر بنگارم از این رو مطلبم را در کامنتها نگذاشتم و اختیار دستم را به قلمم دادم و گذاشتم …

ادامه نوشته »